تبليغاتX
لاف عشق


لاف عشق

الهی ! وجودم پرستوی باران خورده ای است که نزا می جوید ؛ مرا با غم عشق آشنا کن !


چه فكر مي‌كني؟

كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته‌اي ست زندگي؟

در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت ازو گريخته،

به بن رسيده راه بسته‌اي ست زندگي؟


چه سهمناك بود سيل حادثه، كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان زهم گسيخت، ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد‎.‎

هوا بد است، تو با كدام باد مي‌روي؟

چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را

كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم، دل تو وا نمي‌شود‏‎ .‎

تو از هزاره‌هاي دور آمدي، در اين دراز ناي خون فشان

به هر قدم نشان نقش پاي توست

دراين درشتناك ديو لاخ

ز هرطرف طنين گام‌هاي رهگشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه‌ي وفاي توست

به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست‎ .‎

چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سربلند

زهي شكوه قامت بلند عشق، كه استوار ماند در هجوم هر گزند‎ .‎

 نگاه كن، هنوز آن بلند دور،

آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور، كهرباي آرزوست

سپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست‎ .‎

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏


سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز‎.‎


چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي ست

كه سرو راست هم دراو شكسته مي‌نمايدت‎ .‎

چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ

كه راه، بسته مي‌نمايدت‎ .‎

 زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏

به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج‎ .‎


به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش‎ .‎

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست ، زنده باش‎ 

نوشته شده در 90/11/03 ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط وفا|

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که " باشم "

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

 کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم...

شگفتی کنم...

باز شناسم...

.. که ام 

...... که میتوانم باشم 

.......... که می خواهم باشم 

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم بسوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهیست ناشناخته

پر خار ....

ناهموار ...

راهی که  باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام ....

 

" مارگوت بیکل "

نوشته شده در 90/08/14 ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط وفا|

سخن از ماندن نيست،
من و تو رهگذريم،


راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع،
تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد 
اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو 
و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري 


ما مي گريزيم 
شايد از بودن 
شايد از ماندن 
شايد از رفتن 


جز هراس ما را چه بايد 
من و تو رهگذريم 
به فردا بينديش 
به طلوعي ديگر 
و به آغازي دوباره 
و ما گشايندهء راهيم 
لغزش 
صبر 
مداومت 


ولي بدان و باور كن 
اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

نوشته شده در 90/06/18 ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط وفا|

گرگها در کمینند

گوشمان را ستاندند تا نشنویم

چشمانمان را بستند تا نبینیم

زبانمان را گرفتند تا فریاد نکنیم

دستانمان را قطع کردند تا مشت نشوند

دلهایمان را ستاندند تا عاشق نشویم

در آخر دریدند ما را

و ما چه خوش خیال گرگ ها را چوپان میدیدیم


گرگ ها دست از سر ما بر نداشته اند هنوز

    به گمانم اینبار در طمع استخوانهایمان دندان تیز کرده اند

نوشته شده در 90/04/22 ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط وفا|

در این بازار چشم نواز که متاعی در خور اعتنا و اعتبار نیست ، عشق و ایثارتان را سپاس می گوییم که نبود این سرشت محبت گونه تان بی شک دنیا را ویرانه ای به پیش چشمانمان می نمود .

تبریکمان رابپذیر .




بخند بر شب،

بر روز , بر ماه ,

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره , بر این پسربچهء کمرو

که دوستت دارد ,

اما انگاه که چشم می گشایم و می بندم ,

انگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ,

نان را , هوا را ,

روشنی را ، بها را ,

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز,

تا چشم از دنیا نبندم .

( نرودا )


نوشته شده در 90/03/03 ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط وفا|

زندگي شطرنج دنيا و دل است
قصه پر رنج صدها مشکل است


شاه دل کيش هوس ها مي شود

پاي اسب آرزو ها در گل است


فيل بخت ما عجب کج مي رود

در سر ما بس خيالي باطل است


مهره هاي عمر من نيمش برفت

مهره هاي او تمامش کامل است


دل نسجيده پي فرزين او

غافل از آنکه حريفي قابل است


با دل صديق ما او حيله ها

داردو از بازيش دل غافل است

نوشته شده در 90/02/26 ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط وفا|

خدایا باتو می گویم حدیث کهنه غم را

بگو بامن که سالی چند دراین غم خانه مهمانم


دلم تنگ است از دنیا چرایش رانمی دانم

ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم

فریدون مشیری

نوشته شده در 90/02/03 ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط وفا|

بگذار گریه

کنم برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که انجمن حمایت از

حیوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عریان

......میدود

بگذار گریه کنم برای انسانی

که راه کوره های

مریخ را شناخته است اما هنوز!

کوچه های دلش را نمی شناسد

نوشته شده در 90/01/13 ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط وفا|

«نوروز» خود به تمامي يك فرهنگ است؛ فرهنگي كه در آن همواره، سخن بر مدار و محور «نو شدن»، «دگرگوني» و «تحول» مي‌چرخد؛ فرهنگي كه در آن، معنا و مفهوم زندگي تغيير و تحولي بس شگفت مي‌يابد. 

سبزترین و دلنوازترین تبریکات خود را تقدیم حضورتان می نمایم . دلتان در نظر حق شادان و جانتان به مهر ازل، نازان باد .


نوشته شده در 90/01/13 ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط وفا|


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی…

که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی


با هر خداحافظی

یاد می‌گیری. 

*خورخه لوییس بورخس

نوشته شده در 90/01/01 ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط وفا|

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

 

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

 

در این محرومی و عریانی پاییز

 

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

 

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

 

نمی خواهم  نمی آید مرا باور

 

و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

 

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغام ها، سوگندها دادم

 

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

 

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

 

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

 

تو را هم با تو سوگند، آی

 

مکن، مپسند این، مگذار

 

مبادا راست باشد این خبر زنهار

 

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

 

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

 

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

 

خداوندا، خداوندا

 

به هر چه نیک و نیکی، هرچه اشک گرم و آه سرد

 

تو کاری کن نباشد راست

 

همین تنها تو می دانی چه باید کرد

 

نمی دانم، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

 

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده مانده ست او

 

 ببینم باز هست و باز خندان است خوش، بر روی دشمن هم

 

 ببینم باز

 

گشوده در به روی دوست

 

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...

 

الا با هرچه زین جنبنده ای، جانی، جمادی یا نبات ست از تو

 

سپهر و آن همه اختر

 

زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

 

جهان ها با جهان ها بازی مرگ و حیات از تو

 

سلام دردمندی هست

 

 و سوگندی و زنهاری

 

الا با هرچه هست کائنات از تو

 

 به تو سوگند

 

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

 

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

 

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

 

مکن، مپسند این، مگذار

 

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

 

پس از عمری همین یک آرزو، یک خواست

 

همین یکبار می خواهد

 

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

 

خداوندا به حق هرچه مردانند

 

ببین یک مرد می گرید

 

چه سود اما دریغ و درد

 

در این تاریکنای کور بی روزن

 

در این شب های شوم اختر که قحطستان جاوید است

 

همه دارایی ما، دولت ما، نور ما، چشم و چراغ ما

 

برفت از دست

 

دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان

 

نهان شد، رفت

 

از این نفرین شده مسکین خراب آباد

 

دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند

 

آن آزاده ، آن آزاد

 

دریغا آن پریشادخت

 

نهان شد در تجیر ابرهای خاک

 

و اکنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر

 

بر خاک او نثاری هست، هر شب، پاک

نوشته شده در 89/12/13 ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط وفا|

منم بانوی ایرانی ،

همان آیینه‌ی حیرت فزای صنع یزدانی ،
همان گنجینه‌ی مانای فرهنگ اهورایی ،
به دستم مشعل روشنگر دنیای انسانی

من از بی‌منتهای عشق میایم
کلید گنج مقصودم
خدایم داده فتح الباب بس اسرار پنهانی
ز اندوهان نمی گویم به راه مهر می پویم
که من فرخ نژاد و بهمن و پاک و سپنتایم
زن شایسته ی دیروز و هم امروز و فردایم

منم آن دختر صحرا ،
همان سرو بلند عشق و آزادی ،
که هنگام سحر در دشت های خرم پوشیده از شبنم
تمام بره‌ها در بزم  من آواز می خوانند
و دستان توانمند من از پستان گاوان

با محبت شیر می دوشند
منم چادر نشین پر تلاش دشت های دور
همانند ستیغ کوهها آزاده و مغرور
تنور نان و فانوس و اجاق کومه ام روشن
منم آن نقش بندی کز سر انگشت گهربارم
به دشت خالی هر دار قالی خرمنی از عشق می‌کارم
به شالیزار باران خورده با شادی سرور و مهر می‌آرم

منم دنیای شعر و گنج الهام و هنر بانوی ایرانی
همان خلوت نشین ساحت پر راز عرفانی
همان الهام بخش عارفان عرش ربانی
کتاب بسته و ناخوانده‌ی آیات  سبحانی

طبیبم من، شفای جسم و جان دردمندانم
پرستاری صبورم مرهم افسرده حالانم
یکی آموزگار عاشقم، استاد آزادم
به گاه داوری، نیکو نهاد و عادل و رادم
منم همراه و همگام و حریف و همدم و همسر
به گاه نیک و بد پشت و پناه و در بلا یاور

منم مادر.
منم مادر،خدای کوچک هستی ده انسان
که با لالای شیرینم زمان آرام میگیرد
وبا آواز رنگینم زمین بیدار میگردد
و در آغوش پر مهرم شقاوت رنگ می بازد
منم مادر شفای خاطر آزرده از آلام انسانی

سخن کوته،
منم شعر بلند زندگی زیبا و بی پایان
منم بانوی ایرانی و فخر کشور ایران

 

ای زن ایرانی/  ترا می‌ستایم
ترا که با قامت افراشته ی اساطیری/ بر بلندای ستیغ شکوه و پایداری
ایستاده‌ای ودستهایت برابرهای نقره‌گون می‌سایند.
ای زن ایرانی/ ای جاودانه سپند/ ای نمای دلداری و دلاوری / تو چونان جویباری همیشه در همه جا و همه گاه پویا و پر توان به پیش می‌روی. سیمای باشکوهت در کنار چهره‌ی آنهمه گردانی که در بلندای دوران در شاهراه فر و شکوه تاخته‌اند و پیشانی بلندت که در زیر تیغ خورشید میدرخشد و نگاه فروزانت که چونان خنجری سینه‌ی بدخواه را میشکافد در آینه‌ی جانم جلوه‌گر است.

ای زن ایرانی/ ای رودابه ی رستم زا/  ای گردآفرید سلحشور/ آرتمیس ای دریا سالار نامدار...
زر بانو/ ای فرزند دلاور رستم رویین‌تن که پهلوانانی چونان زال و آذر برزین و تخوار رااز بند دشمن رهانیده‌ای
یوتاب/ ای زن نامدار که در کنار برادرت آریو برزن با اسکندر گجستک مقدونی  و سپاهیانش نبرد کرده و سالیان دراز با مهر و داد بر خطه ی "آتروپان"فرمان رانده ای
و  یا  تو  "کاساندان"/ همسر کورش/ برترین مرد همیشه‌ی دوران/   که در کنارش بر بیست و هشت سرزمین بر آیین راستی و نیکی  بوده‌ای...

امروز به یادبودتان زنجیری پیوسته از دلاوری و مهر و فروتنی و پاکی فراهم می‌آورم و آنرا بر گردن یکایک شیرزنان و دوشیزگان مرز و بوم آریاییم می‌آویزم وندای آزادگی را که از  گلوگاهشان به سوی آسمانها ره می گشاید به فروهر پاکتان پیشکش می‌کنم.
روز زن بر زنان دلاور و نامدار ایران زمین خجسته باد.


نوشته شده در 89/11/25 ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط وفا|


مطالب پيشين
» شعري از هوشنگ ابتهاج (سايه) ‎
» اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام ....
» سخن از ماندن نيست، من و تو رهگذريم
» گرگها در کمینند
» مادرم روزت مبارک
» قصه زندگی
» فریدون مشیری
» ...
» بهاران و نوروزتان خجسته باد
» حکمت وداع
قالب وبلاگ : پارس اسكين