تبليغاتX
لاف عشق
الهی ! وجودم پرستوی باران خورده ای است که نزا می جوید ؛ مرا با غم عشق آشنا کن !



خنجر کینه
زنگ فریاد مرا گوش کنید ، انسان ها !
بوی پوسیدگی فکر شما
طفل احساس خدا را هم می آزارد
من دگر خسته شدم ...
دست ناپاک شما
جامه پاک مرا
از تنم بیرون کرد
خنجر کینه تان ، جگرم را خون کرد
من دگر خسته شدم ...

موضوع : شعر
| +| نوشته شده در 86/06/05 و ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط وفا |