از جداشدن نوشتی
رو تن زخمی قلبم
گریه کردم و نوشتم
نازینم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن
میون این همه دیوار
تو با خندهای نوشتی
هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم
مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
قدم در راه بگذاریم
کـــجـــــــــا ؟
هر جا که اینجا نیست
مــن اینجــــا از نوازش نیز چون آزار ترســـــانم
بیـــا ای خـــسته خاطر دوست !
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بــــس دلم تنـــگ است
بیا ره توشه بر داریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث
بوی پوسیدگی فکر شما
طفل احساس خدا را هم می آزارد
من دگر خسته شدم ...
دست ناپاک شما
جامه پاک مرا
از تنم بیرون کرد
خنجر کینه تان ، جگرم را خون کرد
من دگر خسته شدم ...
تنهایم و تنهایم
در شهر نفسهایم
یک سنگ هزاران مرد
یک مرد هزاران ننگ
فریاد زدم بسیار
یک سنگ نشد بیدار
آنقدر زدم فریاد
تا آنکه شدم بیمار
آهسته و آهسته
بر خاک نشستم من
سنگی شده ام اکنون
ناچار به خاموشی
زندگی چون گل سرخ است
پُر از خار ، پُر از برگ ، پُر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چینیم
خار و عطر و گلبرگ ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند
زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب ، عطش تشنگی ات را بنشان
صفایی بده سیمایت را
و اگر فرصت بود
کفش ها را بکن و آب بزن پایت را
غیر از این چیزی نیست
زندگی ...
آینه ای شفاف است
تو اگر زشت و یا زیبایی
تو اگر شاد و یا غمگینی
هر چه هستی تو در آینه همان می بینی
شادیت را دریاب
چون گل عشق بتاب
تا در آینۀ هستی ، گُلِ هستی باشی
چه دشوار است
انسان وار زیستن
در سرزمین مترسک ها
آنجا که به نگاهی
به نام عشق
فریبت می دهند
و به دروغی
به نام محبت
دشنام ! !
سخن امروز : انسان ، بودن نیست ، شدن است .
لاف عشق
بجان خواجه و حقّ قدیم و عهد درست که مونس دَمِ صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مُهر تو شست
بکن معامله ای وین دل شکسته بخز که با شکستگی ارزد بصد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
دلا طمع مبُر از لطف بی نهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
بصدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز نمی کنی تبر حّم نطاق سلسله سُست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرُست
از حافظ
خوب اینم علت نامگذاری وبلاگمون خب دیگه اینه دیگه
راستی من یه چیزی یادم رفت اینکه من به کمک همه شما برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ نیاز دارم ( منتظر کمک سبز شما هم از نظر مالی
( آهام ) - همکاری
- همیاری
- یاددادن
و... نیازمندیم پس به کمک من - وفا - بشتابید بشتابید بشتابید .


